گویند کسان : بـهـشت بـا حور خوش است
من می گویم : کــه آب انگـور خوش است
ایـن نـقد بگـیـر و دست از آن نـسیـه بـــدار
کــآواز دُهُـل ، شنـیـدن از دور خوش است
...
...
...
.......................................................................
ای مـفـتی شهر !!! از تو بیـدار تریم
با این همه مستی ، ز تو هــشیار تریم
تو خون کسان نوشی و ما خون رزان *
انـصاف بـده ، کـدام خون خـوار تریم ؟!
........
* رزان : انگور
دلم هوای که دارد ؟ در آن هوا که تویی
چگـونـه پا بگذارم ؟ بـه نا کجا که تویی
شـبـی ز شهـر شـمـا . بـی قـرار خـواهـم رفـت
بــه کـوی بـیـوه زنــــــان خــمار خـواهـم رفـت
پــیـاده آمـدم امــــا قـسـم بــــه جـــــــان شـــــما
بـه روی مـرکـب شـعـرم . سـوار خـواهم رفـت
تو شاد و سر خوشی و غیر از این حقیقت نیست
کـه بــر خـلاف شـما . غـصه دار خـواهم رفـت
مـیـــان دوده ی سـیـــگار خـــــود تــمـاشـا کـــن
کــــــه در مـقـابـل تـــو . آشـکـار خـواهم رفـت
اگـر نـرفـتـه ام امـشب عـزیـــــــز خـرده نـگـیـر
بـیـش از ایـن نـمی دهمت انتظار . خـواهم رفـت
قـسم بـــه شـعلـه ی کـبـریـت آخـرین سیـــــــگار
شـبـیـه حـــــادثـه ی انــفـجـــار . خــواهم رفـت
مـن ار تـبـار بـهـشـتـم . زمـیـن ســـرایـم نـیـست
دگــــــــر نـمانـده برایـم قــــرار . خـواهم رفـت
شـبـی ز شـهـر شـمـا ... نـه !!! بگذر از حـرفم
شـبـی ز جــو زمیــن . از مـــدار خـواهـم رفـت ................
(( و . حسرت ))
۸۷/۱۰/۲۲
داشت ،
امّا ،
حالا ندارد ..........
.
.
.
من که دارم !!!
دنیا رنگ تازه ای به خود گرفت ...
آسمان آبی تر شد ...
آب ها زلال شدند ...
رود ها پر آب گشتند ...
سیب ها سرخ تر ...
دقیقه ها به نفس نفس افتادند ...
ماه به زیباییت قبطه خورد ...
خورشید از شرم رویت ، آب شد ...
صمیمیت رنگ تازه به خود گرفت ...
مهربانی کشف شد ...
صداقت به اعتراف افتاد ...
فرشته ها دلتنگی را تجربه کردند ...
و خدا برای بودنت غزل سرود ،
غزل زندگی ...
تلخ اما با ارزش ..........................
.
.
.
وقتی تو به دنیا آمدی !!!
(( و . حسرت ))
در اوج شـب تـار تو، مـن مـاه شدم
مــعــنــای مــسـلــّم غـــــــم و آه شدم
بـی مـنـّت مـِی ، راهـیه هــرچاه شدم
آواره تــریــن عــابــر ایــــن راه شدم
در ظـلمـت کـلـبـه ی پــریـشـان دلــت
شمع سوزنده و خورشید شبانگاه شدم
با حسرت یک خنده و یک لحظه خوشی
نــــاگـاه تــریـن گـــریـه ی بـــی گـاه شدم
در وادی چشمان پر از وسوسه ات
سرگشته در آن مسیر و گمراه شدم
نـا کـرده گـنه ، بـه جـرم عـاشـق شـدگی
اعـــدام بـه دسـت شــخـص الله شـدم ...
(( و . حسرت . ))
بتراش روحم را ،
سنگ تراش ...
که شاید من هم ...
من از احساس شک کردن ،
به احساس تو بیزارم ...
اینم یه داستان دیگه از ...
یـاد دارم یـک غـروب سـرد سـرد
می گذشت از توی کوچه دوره گرد
(( دوره گــردم دار قـالـی مـــی خرم
دسـت اول جـنـس عـالـی مــی خرم
گــر نـداری کـوزه خالی می خرم
کـاسـه و ظـرف سـفـالـی مــی خرم ))
اشک در چشمان بابا حـلقه بـسـت
عاقـبـت آهـی زد و بغضش شکست
اول سال است ونان درسفره نیست
ای خدا شکرت ، ولی این زندگیست ؟!
بوی نـان تـازه هـوش از ما ربــود
اتـفـاقـا" مـادرم هــــــم روزه بــــــود
صورتـش دیـدم که لک بــر داشته
دسـت پـر مهـرش تــرک بــــرداشته
سوخــتـم ، دیدم که بابا پیـر بـود
بـد تـر از آن خــواهــرم دلگـیر بود
مشـکل مـا ، درد نـان تـنها نـبـود
حـتم دارم کـــه خـــــــــدا آنـجا نبود
بــــاز آواز بـلـنـد دوره گــــــــرد
حلقه ی انـدیـشـه ام را پــــــاره کرد :
(( دوره گـردم دار قالی می خـرم
دسـت اول جـنس عـالـی می خــرم ))
خواهرم بی روسـری بـیـرون دویـد
آی آقـا ، سفـره ی خالی می خـریـد ؟! ...........
دست نوشته ای از دوست عزیزم
(( محمد مقدم ))
مـا را هـوسی بـه ایـن گـدایی انـداخـت
در دام کـثـیـف آشـنـــــایـی انـداخـت
از دوری و دوسـتی گـذشـتـیـم و دریـغ
وصل آمـد و بـیـن مـا جـدایـی انـداخـت
(( و . حسرت . ))
..............................................................................
آنقدر حـرف هـایـش را در دل نـگـه داشت ، که مُـرد ...
آنقدر بـــذر نـا امـیـدی در دلش کــاشــت ، کـــه مُـرد ...
هـیچ وقت ، هـیچ زمان ، با هیچ کس ، هـیچ نگـفـت ،
آنقدر غــــم از نــــگـاه هــمـه بــرداشــت ، کــه مُـرد ...
(( و . حسرت . ))
..............................................................................
دیدی کـه چــه آســون از دلــــم پــر زد و رفت ؟!
دیدی که مثل غریبه ها فقط اومد سر زد و رفت ؟!
اون نـفهـمید کـه با رفتنش به من چی می گـذره !!!
مـثل کولی هـا اومـد بـه خونمون در زد و رفت ...
(( و . حسرت . ))

